تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات



این نوشته با همه کم و کاستی هایش تقدیم می شود به اسکندر احمد نیا به خاطر اندرون زلالش و تابناکی شعرهایش.

 

شاید یکی از شگفتی های روزگار ادبی ما غروب زود هنگام نیما باشد او که با تحول و ساختار شکنی گامی تازه در سرزمین ادب خیز ما برداشت، شاید به آن چیزی که فکر می کرد و انتظار داشت هرگز نرسید زیرا به آن چه دست یافت فقط طرحی مه گرفته و غبار آلود از آن جریانی بود که میبایست اتفاق می افتاد. سرنوشت نیمای بزرگ حتا چون سرنوشت کاشفان بزرگ عالم نیز نبود؛ که پیروان و شاگردان آنان کار آنها رونق داده و تکمیل نموده اند زیرا کارهای تازه وبزرگی که بعد از نیما در فکر ستارگان شعر ایران، شاملو و فروغ و آتشی عزیز درخشید، که بعد این کار به دست آتشی به کمال رسید و ثابت کرد که شعر واقعی ایران هیچ گاه دنباله دار نیما نبوده است و این کار که از اعماق دل آدمی می باشد و در یک حال و جوشش درونی در عاطفه و جان رخ می دهد هرگز متاثراز آن چیزی نبود که نیما صورت گری کرد.



لطفا به ادامه مطلب بروید:





این نوشته با همه کم و کاستی هایش تقدیم می شود به اسکندر احمد نیا به خاطر اندرون زلالش و تابناکی شعرهایش

شاید یکی از شگفتی های روزگار ادبی ما غروب زود هنگام نیما باشد او که با تحول و ساختار شکنی گامی تازه در سرزمین ادب خیز ما برداشت، شاید به آن چیزی که فکر می کرد و انتظار داشت هرگز نرسید زیرا به آن چه دست یافت فقط طرحی مه گرفته و غبار آلود از آن جریانی بود که میبایست اتفاق می افتاد. سرنوشت نیمای بزرگ حتا چون سرنوشت کاشفان بزرگ عالم نیز نبود؛ که پیروان و شاگردان آنان کار آنها رونق داده و تکمیل نموده اند زیرا کارهای تازه وبزرگی که بعد از نیما در فکر ستارگان شعر ایران، شاملو و فروغ و آتشی عزیز درخشید، که بعد این کار به دست آتشی به کمال رسید و ثابت کرد که شعر واقعی ایران هیچ گاه دنباله دار نیما نبوده است و این کار که از اعماق دل آدمی می باشد و در یک حال و جوشش درونی در عاطفه و جان رخ می دهد هرگز متاثراز آن چیزی نبود که نیما صورت گری کرد. کارهای نیما هر چند که از لحاظ نظر و صورت تغییرات زیادی نسبت به کارهای سابقترش داشت، ولی هیچ گاه از جنس آنان فاصله نگرفت. شاید در یک مثال بتوان گفت که شاعر از درون کالسکه بر پشت اسب پرید با همان راه ها، با همان علف های کنار راه، با همان نظر گاه ها، فقط فاصله منزل ها و اطراق ها کوتاه تر شدند. ولی شعر شاملو و فروغ و آتشی اصلا از جنس کالسکه و اسب نبودند و از جاده های تکراری جز چند روزی گذر نکردند. بعد از توقف های کوتاه سفینه و دل و جان آنها به صدا در آمد و آمیزه ای از تقدس و عرفان گرفت و آسمان ها رادر نوردید انگار دو چشم پنهان آنان روشن شد و دنیا را جور دیگر دید.

فروغ فرخزاد که ما او را در کتاب «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» می شناسیم می گوید که هزاران کاغذ را سیاه کردم و ماه ها خلوت و تنهایی برگزیدم تا به چشمه ای رسیدم که همواره جوشان بود. از آن سرچشمه بود که قلب فروغ جوشید و چشمان فروغ بیدار شد و بر خلاف روزگار دوستان قبل از خودش تماشاگر شنیدن صدای انسان از درون خود انسان شد.

و از همین جا بود که طبیعت و اشیاء در شعر و رفتار در آمدند و انسان دردهای خود را با طبیعت در میان نهاد و شعر مونس انسان شد و وا‍ژه ها، که حتا در ساختمان شعر نیما و نیمائیان نقش پاره آجرها بازی می کردند،  در شعر شاملو و آتشی و به خصوص فروغ برای نخستین بار لب باز کردند و هر واژه و کلمه ای چون سلولی در جان آدمی حیات و استعداد خویش به ارکان شعر بخشید و هر کلمه جانی و شعری شد و کلمه ها با شعرها و انسان ها بازی کردند و شعر برای انسان پنجره ای شد که به قول فروغ هر گاه به سویش می رفت به رویش باز میشد. بزرگانی چون مشیری- توللی – اخوان و ... سالیانی متاثر از نیمای بزرگ درخشیدند ولی آن چه که جان و روح انسان ایرانی می طلبید ساختار و هنجار شکنی نبود؛ بحث از اصلاح اوزان عروضی نبود، بحث از این بود که روح ایرانی به دنبال یک شعر فراگیر و کاملا آزاد بود. شعری که آلوده به ذهنی گرایی و خلاقیت های نظری و کوششی نباشد. احساس می کرد ادبیاتش یک چیز اساسی کم دارد و این خلاء به اندازه ای بزرگ بود که حتا تجربه نیما و مریدانش جبرانش نمی کرد.

در تائید  این دیدگاه، منوچهر آتشی در مقدمه کتاب وصف گل سوری می نویسد:نوگرایی کاذب و سطحی، از بی پایگی وذهنی گرایی حاصل می شود از این رو است که می بینیم اگر از آثار بعضی از هنرمندان مشهور هم، بعضی از اغراض و عناصر مثل زیبایی و فصاحت کلام و تشبیهات و طرز سخن وری را برداریم هیچ چیز باقی نمی ماند. و ما باید این را پذیرفته باشیم که فصاحت و بلاغت کلامی ربطی به شعر که گوهر جان آدمی است ندارد. چون زبان و سبک و سیاق و طرز شعر هم زمان با شعر خلق می شود نه پیش و نه پس. به این جهت فصاحت و آزین کلامی تحمیلی و قابل تفکیک جلوه می کند. شعر از درون و از یاغی گری روح حاصل می شود نه از ذهنی گری و آرایش های لفظی و یاغی گری روح و تعارض (حتی در عرصه نومیدی ها) از ویژگی های شعر شاعر ایرانی امروز است که در بستر و مایه زیبایی و روحانیت شعر تعادلی سازنده پیدا می کند.

شاملوی بزرگ بعد از این که متوجه خاستگاه واقعی شعر می شود دیگر هرگز به لفاظی های فاضلانه و کوششی سابق خویش بر نمی گردد و یک عمر حسرت چاپ عجولانه پاره ای از کارهای خویش را می خورد.

فروغ و آتشی نیز مستثنی از این جریان نبودند. شعر سپید ایران که نخستین بار در فکر شاملوی بزرگ جرقه زد  و بعدها به وسیله فروغ جان گرفت و به دست آتشی به کمال رسید، از پایه و اساس با همه کارهای پیشین متفاوت می باشد و فوق العاده متاثر از استعداد ذاتی و روح آدمی است به طوری که هیچ گاه به صورت کوششی و بدل نمی تواند ظهور کند.

 شاملو در تائید این دیدگاه می گوید: «هر وقت نوشته ای تحت عنوان شعر به دستم می رسد نخست سعی می کنم که خوب ببینیم که آیا جوهر شعر در این نوشته می باشد یا خیر، در غیر این صورت اگر کتابی باشد ورق می زنم و رد می شوم و اگر مجله ای باشد می بندمش و اگر کاغذی هم باشد مچاله اش می کنم و در سطل اشغال می اندازمش

آن چه که آتشی با نام گوهر جان آدمی، و شاملو به نام جوهر، و فروغ به اسم چشمه از آن یاد می کند همان پدیده و یا استعداد ناشناخته ای است که هر چند گاه به مناسبت های مختلف در جان انسان هایی که به حدی از تعالی و خود سازی و روحانیت وجود رسیده اند به شکل یک حال لطیف یا یک جوشش بیشتر متاثر از رنج ها و آلام بشری است، که هنگامی انسان در نهایت اخلاص و زلالی قرار می گیرد و از چنگ حسادت ها و کینه ها و امیال حیوانی رها می شود به وسیله روح آدمی به نجوا در آمده و به صورت جرقه های شعر بر زبان او جاری می شود.

در تایید این دیدگاه فروغ می گوید: «افرادی که شعر می نویسند یا می خواهند دست به هر کار هنری بزنند نخست باید در خویش فرو بروند و خود را بسازند و خود را از چنگ خودخواهی ها و بداخلاقی ها رها سازند و آن گاه به کارهای هنری بپردازند.». و در جای دیگر می گوید «افرادی را سراغ دارم که فقط وقتی شعر می گویند شاعر هستند ولحظه ای بعد به خاطر یک بشقاب پلو داد و فریاد به راه می اندازند

انسان شدن و انسان ماندن در شعر سپید ایران نقش اصلی را دارد و هر چه قدر که این جریان پرانرژی تر باشد، ظهور جرقه های روح و جان آدمی فعال تر می باشد. در شعر سپید ایران، شاعر هیچ گاه کارگردان شعر نیست بلکه اسیر شعر است که می آید و میرود  وشاعر جز صحنه این پدیده شگفت نیست.

در شعر سپید ایران معنا و آرمان گرایی جایگاهی ندارد و جز آن چه در ذات شعر ظهور می کند معناها و هدف های وارداتی بیگانه و تحمیلی جلوه می کنند و در روح خواننده ایجاد سختی و خستگی می کنند. آرامش و آسودگی و رها بودن از قید و بندها، فاصله گرفتن از شکم و شهوت ها، مبارزه با گناه و نادیده گرفتن امیال غیر انسانی، کوچکی و صمیمی شدن با هم نوعان، خو گرفتن با طبیعت و در نهایت ایثار و گذشت در سرودن یک شعر ماندگار و دل چسب حرف اول را میزند.

شعر سپید ایران مناجات و ستایش و نیایش است و شاعر بعد از عبور از تماشای هستی در نهایت محو خدا می شود. پیری و گذشت عمر بر روی شعر سپید ایران تاثیر نمی گذارد و به قول آتشی بزرگ شاعر با سرودن هر شعر از درون تولدی دیگر می یابد. سرودن شعر سپید جز با رسیدن به قله های عالی انسانی و جز با داشتن استعداد ذاتی، میسر نیست. ظهور و چاپ کتاب های فراوان در دهه اخیر با نام شعر و نقدها و بررسی های عجیب و غریب بر روی شعر و تقسیم کردن شعر ها به دهه 60 یا 70 پدیده هایی است منفی که ناخواسته وارد کارنامه ادبی ایران شدند و قبل از هر چیز ناتوانی و بیگانگی صاحبان این کارها، با شعر و خاستگاه واقعی شعر ایران می رساند.

در شعر سپید ایران تحلیل  و تفصیر جز با زبان خود شعر، راهی ندارد و انجام و رسالت این امر مهم نیز باید به عهده خود شاعران و شعر شناسان حرفه ای و بزرگ قرار داد، در غیر این صورت جز فاصله انداختن میان واژه ها و جوهر شعر و تخریب ارکان ذاتی شعر چیزی  در بر ندارد.

با غروب آتشی شعر ایران دچار بحران شده است و به این زودی ها هیچ کس جای این عزیز از دست رفته را پر نخواهد کرد و بازار ادب ایران هم چنان شاهد شعر ها و ترکیب های بی روح خواهد بود.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.