تبلیغات
روی ثانیه ها
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات


تقدیم به انسان که روح خداست و همیشه خلاق است


آسیابی عزیز

               خاموش و تنها

در جوار باغ مقدس امام

به خلوت نشسته است

قرن ها است

که این دیوار پیر بی هیچ تشویشی

                                          اضطرابی

در خویشتن خویش خلوت گزیده است

آسمان در خلوت سنگینش

                               درنگ کرده است

و مادیان آبستن باد

عطر گل های دور دست را

بر مشام سنگینش می ریزد

باران

    بر صورت تار آبله گونش

هزاران امضا

             هزاران شعر

وهزاران درخت لاغر پنهان آویخته است

اما آسیاب

بی هیچ تشویشی

                      بی هیچ اضطرابی

در خلوت سنگین خویش

به کاریز های آبدار میان تهی

                                 می اندیشد


نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات

دست هایمان را در دست های تو 


بگذاشتیم


و با تیرکمان چشم تو 


چوب های تیز تیر را


بر قلب گنجشک شعر انداختیم


وقتی که در شب های تار 


ستاره ها می رقصیدند


این تو بودی که با چشمان آسمان فروزت


عشق و دلبری 


                 در دل ما انداختی

اکنون نیز


در میان چشمانت 


                     شب رنگ هایی هستند


که در غیاب ماه و ستاره ها


شب های تار ما را 


                      روشن می کنند 


و شعر های بی سرو سامان ما را


از کوچه های ولگردی


به خانه های امن راهنمایی می کنند


اگر انصافی باشد 


                    هنوز هم 


چشم های تو


در دشت های بعد از باران


شب بو های خوش بوی شعر ما هستند


و دست های نازنین تو 


                          آه نازنین من


هنوز هم چون صوفیانی رقاص


معبر عشق و شعر و شعور ما هستند


نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات


به خاطر امام خمینی


اکنون که به تو می اندیشم

آبی هایی صمیمی

                      حلقه حلقه

بر من نازل میشوند و باغ هایی سبزو

قنات هایی پاییزی.

همه ی چیز ها در برابرم می ایستند

و سکوت کوه ویران می شود

                                   بر حاشیه دشت

خیابان های غریب با شهر آشتی می کنند

و فواره های خاموش

                         در چشمه سار باغ روشن می شوند

و ما که بیگانه بودیم

با چیز های روشن و جاده های باز

در جشن تولد چراغ

                       چنگ زدیم در زلف پریش ماه

اکنون که به تو می اندیشم

کلمه ای در جانم ماه میشود

و روز های پژمرده ای 

                         که بی حضور تو

در پوست خشک خویش به خواب می رفتند

اینک باز

          در حنجره ی بهار آواز می خوانند


نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات


تقدیم به انسان درد اسکندر احمد نیا


اما شاعر

این همشهری آفتاب سوخته 

اینک با این شعر

                   حنجره شکسته

با این میوه ی 

                از شاخه افتاده

وبا این کبوتر 

              مهاجر  

                    چکار میکند

چکار میکند وقتی که از خیابان های رنجوری 

به خانه بر میگردد

آیا کوچه ها را رنگ میزند

آیا دوچرخه ها را صدا میزند 

ویا نه 

مثل یک سپیدار استوار 

به آسمان نگاه میکند

وبه پاس روزهایی که دستی کوچک

در دستش بود

لبخند میزند و خدا را یاد میکند



نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات




حالا من هستم با این کلمه

که هر روز

در هیأتی پیش چشمم می ایستد

گاهی در شکل ستاره

پوزه بر پشت ماه می کشد

گاهی در کسوت خوشه

با بهار می آمیزد

با خواب هایم نیز بیگانه نیست

شبانه

انگشت بر دهان

رویاها و سکوت هایم را می ترساند

نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات




هنوز او آنجا ایستاده است

با اسبش

                  با یارانش

و به انسان می اندیشد

که چگونه اوج می گیرد

و چگونه فرود می آید


نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات




این بار
چشم های مرده 
                   اما خیره ام را

می گذارم توی كوچه
دست های عاشقم را
چتر می كنم 
                 روی چراغ خطر
وگوش های تیزم را

آویزان می كنم
                    از سقف طاق ها

تا هنگامی كه دوشیزه هر روزه
می رود آب بردارد از استخر آبشار
این سربازان آماده باش
آ‍‍ژیر بكشند در قلب جهان

نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات




در آن شب ها و غبارها

که درخت ها پنهان سبز می شدند

که باران نه به حجم انسان

که به مقدار چینه کبوتر می بارید

گونه های کدام نازنین

 لب های تو را

به لبخند و شور و شرر انداخت

که به شب های روشن

که به جویبارها

و به قلب باز انسان اندیشید؟

آخر در آن روزگار

و در آن جمعه های بی ضربدر

حتی یک شاخه انسان

                            سبز نبود

که شب های تو را به لبخندو

                                   رقص و

                                              آواز وادار کند

پس ای پرنده خوش گل من

و ای آسمان باز انسان

در آن غار کوچک تنها

دست کدام یار

گلبوسه های شگفت و شیرین فرشته را 

به کامت انداخت

که به این شیوه درخشیدی

که هنوز

حنجره آوازت

در کوره راه های دور و دراز می خواند و

در مسیر کور انسان

کوچه ها را به عشق و آتش می کشاند؟


نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات




با این پاهای برهنه ایستاده

و با این دست های سپید خالی

در این شب تار

                    تاریک

چرا باز گشته ای

چرا فکر می کنی که آن روزها

و آن رودخانه های مواج خروشان

و آن خانه های بزرگ خالی

به آسانی به تو باز می گردند

و آن ستاره های قشنگ

که شب های کودکی

                         به شکارشان می رفتی

به سادگی به تو پس خواهند داد

نه    نه

         اشتباه می کنی عزیزم

زیرا همه آن چیزها

و همه آن باغ ها

که سایه های خنک شان را

و میوه های دلپذیرشان را

به تو هدیه می دادند

دیگر از تو عبور کردند

                     از تو جدا شده اند

به خودت باز گرد عزیزم

و در میان چشم هایت بازی کن

و لحظه اکنونت را زیبا کن

که آن چیزی که زندگی

                            از تو

باز گرفته است

                 به تو پس نخواهد داد.


نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات




گفتم که به خاطر تو

از شیب این جاده

و از شاخه این باد عبور خواهم کرد

عبور خواهم کرد

از صدای خشک این تفنگ

و بارانی

که رخصت ایستادن

                         به او نمی دهند

از صدا

از حنجره نیز عبور می کنم

مثل همه آن روزها

که دیدی

          عبور کردم

و در میان رقص باران

و دیوانگی

           این ابر و باد پنهان شدم.


نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات




مثل بلبلی که در مقابل پنجره ام می خواند

و بال می زند در ژرفای جانم

شعر نیز

          در من ظهور می کند

در من می خواند

و با دست های کوچک مهربانش

                                      شعله ای کوچک

در میان روحم روشن می کند

و همه شاخ و برگ هایم  را به آتش می کشد

و همه آن چیزهایی که در من بیگانه اند

مثل وقتی که تو در کنارم نیستی

و یا آتشی که در فصل زمستانم

در کوه دور می سوزد

و یا نجوای فرشته ای که در نماز به بوسیدن لب های تو وادارم می کند.

از من میگیرد و از من دور می کند:

دنیای غریبی است

اگر پنجره شعر در انسان نمی سوخت

و یا کبوتر بامداد نمی جوشید

جهان با همه چراغ هایش

تاریک تاریک بود

                     و تو با همه زیبای هایت

و با همه انگشت هایت، که تا قیامت مثل خورشید می جوشند

در گوشه ای محبوس

                          و زندانی بودی.


نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات




تاریکی در شعر امروز حاصل بسته بودن دریچه‌ی جان انسان‌هاست.

هفته نامه نصیر بوشهر شماره 478

اشاره : در ادامه بررسی روند جریان شعری در ایران و بوشهر این بار با یکی دیگر از شاعران میانسال و قدیمی استان در شهرستان جم نشسته ایم. وی سالها در این زمینه کار کرده است و نوشتن شعر را با نگاهی متفاوت تر از نگاه معمول جامعه ادامه می دهد. تا آنجایی که من به عنوان مصاحبه کننده با این شاعر آشنایم، تاثیر عمیق شعر به خوبی در جریان زندگی او دیده می شود و هرگز نخواسته است در روند زندگی دچار روزمرگی شود و در این حوزه همواره پر اشتیاق شاعری می کند. محمد محمدزاده دارای وبلاگی به نام " عقربه ها " نیز هست که علاقمندان این حوزه می توانند از این طریق با این شاعر شهیر شهرستان جم ارتباط داشته باشند.

بی‌مقدمه عنوان کنم؛ وضعیت شعر امروز کشور را چگونه می بینید؟
ـ خوب چرا امروز؟ و چرا این کشور؟ همه ما باید توجه داشته باشیم که شعر مانند همه هویت های روحانی دارای کیفیت و کمیت خاصی نیست و همچنین دارای شناسنامه ای مربوط به یک سرزمین خاص و یا فرهنگی مخصوص که بتوان آنرا زاییده اندیشه کسی یا فرهنگ ملتی دانست.
شعر حاصل اندیشه نیست که روزی متاثر از اندیشه، افت و خیزی داشته باشد شعر یک کشف است و اینکه می بینیم در بعضی شرایط یا در پاره ای ممالک این روشنی در جان انسانهایی مانند ویتمن در آمریکا، جبران خلیل جبران در لبنان و پابلو نرودا در شیلی و یا فروغ و آتشی در ایران، بیشتر می‌تابد، حاصل پدیدار شدن روزنه ای است که در جان این انسانها تابیده است و این چیزی نیست که به امروز و دیروز بتوان ارتباطش داد. تقسیم بندی هایی نظیر شعر امروز و یا دیروز یا شعر فلان دهه و.... حاصل اندیشه حقیرانه شاعر نماهایی است که معرفت و درک این گوهر تابناک ندارند و با سر هم کردن این سرگرمی ها و بازیها، ضعف ها و ناتوانی های خود را می‌پوشانند و خود را از روی خواب و خیال، شاعر می‌نامند و با ردیف کردن موهوماتی بر اخلاق و جان جامعه، زهر می‌پاشند. پس من اعتقاد دارم که این خورشید در کشور ما و در جهان ما در جان انسانها می‌تابد و این تاریکی که امروز شاهدش هستیم فقط و فقط حاصل بسته بودن دریچه جان ما انسانهاست که این مساله نیز زاییده خودخواهی ها و بزرگ بینی انسانهایی است که دیگر نمی توانند از سد منیت ها و خودخواهی ها عبور کرده و به چشمه زلال و خورشید تابناک شعر برسند و به قول فروغ چگونه کسی که به خاطر یک بشقاب پلو فریاد و شیون به راه می اندازد، می‌تواند به تماشای شعر که حاصل درد و رنج آدمی است، بنشیند. پس وضعیت شعر در کشور ما و هیچ جای جهان مشکلی ندارد و هر چه هست بازتاب مسدود بودن روزنه جان انسان و افکار تاریک اوست. شعر مانند ستاره ای میان آسمان می‌درخشد و انسان امروز زیر سقف ذهنیات و اسیر شهوت و شکم. اما اگر یک روزی در میان این سقف، روزنه ای پدیدار شود، شما می‌توانید نسبت به ظرفیت این روزنه به تماشای خورشید بنشینید. تجلی بیشتر زیباییها و ظهور افق های تازه تر بر روی شعر ارتباطی به شعر ندارد بلکه به رصد خانه ای برمی گردد که تو از آنجا به تماشای شعر می‌پردازی. بستر، هرچه پاکیزه تر، شعر زلال تر. روزنه هر چه وسیع تر‌، اندام دلربای شعر نمایان تر. پس شعر به عنوان یک هویت معنوی و روحانی و به عنوان یک جریان زنده و پویا و آسیب ناپذیر در ایران و جهان همیشه وضعیت مطلوبی داشته ودارد.

و ضعیت شعر امروز در استان بوشهر چگونه است؟
ـ با توجه به توضیحاتی که دادم فکر می کنم پاسخ به این سوال هم داده شده باشد اما آنچه باید در این رابطه توضیح می دهم این است که در بوشهر نیز مشکلی که وجود دارد هجوم گسترده افرادی است که بهر دلیل روی به سرودن شعر آورده اند بی آنکه خاستگاه واقعی این جریان روحانی دانسته و یا یک شناخت اصولی و واقعی از شعر داشته باشند. طبیعی است که با ادامه این جریان، شعرخوانی و شعر شناسی دچار آسیب جدی شده و ظهور شعر سال ها به تاخیر می اندازد. اما آنچه که مایه آرامش اندکی است ظهور صداهایی است که اگر کوتاه نشوند، روزی به آوازی، سرودی و یا شعری مبدل می‌گردند.
یکی از شاعران بوشهر مدعی است که شعر ایران در حال بحران است. نظر شما چیست؟
ـ چنانچه عرض کردم با توجه به اینکه شعر مثل همه هنرهای دیگر یک هویت معنوی دارد، هیچگاه دچار آسیب، بحران و یا بیماری نمی شود. نه در ایران نه در هیچ جای دیگر جهان. اما آنچه که این دوست ارجمند تحت عنوان بحران مطرح نموده اند، به نظر من بیشتر به بستری برمی‌گردد که خاستگاه جرقه ها و جوانه های شعر در انسان می‌باشند که باید در این رابطه توضیح بدهم که متاسفانه بعد از ظهور نیمای بزرگ تا اکنون هیچگاه این بستر در ایران نسبت به بستر شاعران بزرگ دیگر ملل، پاکیزگی و آمادگی لازم نداشته است و به همین سبب، شعر نیمایی، شعر نو، شعر سپید و آنچه بعدها شعر حجم نامیدند، در فضای آسمان شاعران ایران به صورت نیمه رخ تابیده است و حتی در چند دهه اخیر که ما در شرایط شعر پذیری از اعتبار بیشتری برخوردار بوده ایم، هرگز نتوانسته ایم صدا و اندیشه تازه ای برای جهانیان داشته و بر ادبیات جهان اثر گذار باشیم. منهای فروغ فرخزاد و آتشی متاسفانه هیچکدام از ستارگان شعر ایران از لحاظ گوهرشناسی شعر و پروراندن اندیشه‌های تازه، حتی با شاعران متوسط جهان نظیر ناظم حکمت، نزار قبالی و مارگوت بیگل قابل مقایسه نبوده اند و حال این جریان هرچه که اسمش بگذاریم، ارتباطی به شعر و حال و روزگار امروز ایران نداشته و ندارد.
شعرهای چاپ شده در مطبوعات محلی بوشهر را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
ـ این سؤال تا حدودی تکرار سوال دوم شما می‌باشد اما با توجه به اینکه پای مطبوعات و صفحات ادبی وسط می آید باید توضیح بدهم که اشکالی که در این زمینه نه تنها در بوشهر بلکه در تمامی ایران وجود دارد انتخاب و برگزیدن افرادی است که می خواهند به عنوان مسئول صفحه ادبی انجام وظیفه نمایند. افرادی که برای انجام چنین کاری انتخاب می شوند باید واقعاً فوق العاده باشند و با پشت سر نهادن منزل های ابتدایی به صورت تجربی واقعاً به قله های شعر رسیده باشند. فقط در سایه چنین انسانهایی ما می توانیم شاهد شعر به معنای واقعی اش در مطبوعات باشیم حال در بوشهر یا هر جای دیگر. ظهور و ماندگاری شاعر نامدار منوچهر آتشی در بوشهر می توانست توفیق بزرگی باشد اما با رفتن ایشان از بوشهر و در نهایت غروب آن ستاره فروزان ما همچنان لنگ لنگان دوره می کنیم شب را و روز را. 
فعالیت جوانان شاعر استان بوشهر ‌چگونه است؟
ـ با توجه به اینکه در مملکت ما هنوز ارزشیابی به خصوص برای شعر وجود ندارد و هیچ گونه حمایتی از این قشر نمی‌شود، طبیعی است که این عزیزان برای ادامه زندگی مجبور باشند با رها کردن لحظه‌ای مفید و یا حتی سرایش‌شان به دنبال کار و تلاشی دیگر باشند تا نان شبی برای ادامه زندگی داشته باشند و همین سبب شده است که این عزیزان با فاصله گرفتن از اوقات خلاق، آنطور که می‌بایست در زمینه های هنری به خصوص شعر،‌ توفیق قابل توجهی نداشته باشند. مسائلی مانند دغدغه های مالی، ‌نبودن یک سیستم فعال که بتواند ارزیابی صحیحی از وضعیت این عزیزان داشته باشد،‌ حمایت نکردن از هزینه های چاپ و نشر آثار و کتاب این عزیزان، ‌تشویق و معرفی نکردن چهره‌های شاخص و ارج و بها نهادن به صورت کلی از ارزشهای هنری و ادبی باعث شده است که انگیزه‌ای برای فعالیت بیشتری بیش از چیزی که تاکنون شاهدش بوده‌ایم، در این عزیزان وجود نداشته باشد.

نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات




تا دیروز پای این دیوار

سنگ ریزه می چیدیم

و خواب هایمان

                 در بیداری راه می رفتند

تا دیروز همه چیز 

                    در کنار هم می چیدیم

و چشم هایمان با دل هایمان یکی بودند

                                            برادر بودند

اما اکنون که دیوارها بلند تر

                                 می شوند

سنگ ریزه هایمان را گم می کنیم

                                       همدیگر را گم می کنیم.

و پشت دیوارها آدرس چشم هایمان را

و سنگ ریزه هایمان را به بادها دادیم

و آن حس زیبا

                 که دوستی و برادری نام داشت

در خویشتن زندانی کردیم

و دیگر هیچ گاه همدیگر را ندیدیم. 




خوانشی بر شعر« آدرس چشم هایمان»از شاعر ارجمند باقری فر


سلام به شاعر باران
شعر زیبا ی" آدرس چشم هایمان" نشان دهنده ی گذر شاعر از پلکان شعر و به دست گرفتن مهار جهت گزینی وگریز گاه کلمات در قالب و سبک سرایش ایشان است. 
هر ساخته و پرداخته ای که انسان در طول زندگی به آن عشق می ورزد و از تعلقات خویش و جوهر وجودی خود می داند، همچون شعر که کلام است و می تواند معانی متفاوت و متعددی را بوجود بیاورد، مسیر پیشرفت و تکاملی در خود دارد که پویایی و بزرگی خالق خویش را که همان اندیشه ی در حال حرکت و جوشش اوست، بیانگر می باشد. 
این ادعایی نیست که همه بتوانند در قلمرو شعر وادبیات داشته باشند. برای رسیدن به مراتب شناس و درک خویش و درون مایه های معنوی نیاز به خویشتن سازی و گذر از میان آتش و نسوختن است.اگر کسی توانست شعله بر گیرد و دامن بر آتش بزند و درد سوختن را بداند و از زبانه کش آن به نقطه ی رهایی برسد. و راه مکاشفه ی درون را به پایان برساند، آن زمان است که می تواند پرچم پیروزی را بر دوش بکشد و خویش را در میان موفقیت ها بیابد.

نمی خواهم از جانب یک دوست در تمجید موفقیت ایشان اغراق کرده باشم، چرا که شعر " آدرس چشمهایمان" خود بیانگر ذوق و سرشت پرورده ی این شاعربوده و چشم انداز موفقیت باری در آن مشهود می باشد. 
برای آشنایی بیشتر با این شعر آن را با هم می خوانیم.
((تا دیروز پای این دیوار سنگریزه می چیدیم...................
دیروز که دیر زمانی نیست، و همه ی ما روزی از آن گذشته ایم تاامروزمان را ببینیم. برای بازگشت به دیروز هیچ تدبیری چاره ساز نیست، فقط می توانیم، گاه گاهی با آن سخن بگوییم و نیک های گذشته را با سرنوشت اکنون به مقایسه بگذاریم. نگاه دیروز شاعر با نگاه امروز فرق دارد و تفاوت های بسیار. سنگریزه هایی که شاید دانه های جادویی حیات بودند و پیوند شاعر را با طبیعت پاک و عاری از هر گونه تزویر و نیرنگ و دوگانگی را رقم می زدند و اکنون آن سنگ ریزه ها در زیر دیوارهای بلند افکار آلوده و مسموم که بر انسان امروز هجوم آورده است مدفون شده اند و چون دانه های پاک و جلا یافته ی یک تسبیح که بند از هم می گسلد و بر خاک می ریزد و پخش می گردد و هر دانه ای در نقطه ای محو و مدفون می گردد، خاطر پاک شاعر نیز در این دوگانگی شخصیت انسان در دو مقطع از تاریخ که یکی صداقت و راستی و درستی و مهربانی در خود دارد و یکی دورنگی و دروغ و ناپاکی و بی مهری، در گسست و پاشیدگی این دوگانگی عریان از طبیعت خویش فریاد بر می آورد که، چرا؟ چرا دیروز در پناه سایه ی دیوارها هوای طبیعت پاک و بی آلایش بود و نگاه ما بر سنگریزه های پاکی معطوف بود، اما امروز سایه ی دیوار ها دیگر خنک و تن نواز نیست. و باید در چهار دیواری بسته بنشینیم و صدای موتور های مصنوعی گوش ما را از شنیدن صدای حیات، و آهنگ سحر آمیز باد های پاییزی که روح زندگی در آن ها دمیده شده محروم بدارند. آنگاه که رؤیایی در سر نبود و خواب هایمان در بیداری راه می رفتند. و همه چیز یکی بود و ما چون ریشه های درختی اسطوره ای در هم آمیخته بودیم.....
کسی نمی داند و شاید خود شاعر هم دیروز را نمی داند و این خواب های هوشیار و زنده در ابتدای خلقت انسان بوده است، که او در خیال خودش آن ها را شکل بخشیده است. آن زمانی که همه چیز بر جای خودش و همه چیز در کنار هم چیده شده بود. آن زمان که انسان و آب با هم برادر بودند و دریا ها و کوهها سمبول زیبایی و اقتدار طبیعت و نماد استواری و ایستادگی و پناهگاه دوست هم زیست خود" انسان" بودند.
آن زمانی که هر چه می دیدیم، می پسندیدیم و هیچ عیب و نقصی در وجود دنیا و ما نبود. اما آن چیدمان ابتدای دنیا بود و معلوم نیست ما در کجای آن هستیم، شاید ما در انتهای آن واقع شده ایم. چرا هیچ چیز در کنار هم نیست؟ شاعر از هم گسیختگی یک نظم و ترتیب که با مهر ه ها و سنگریزه های مهربانی در کنار هم چیده شده بوده ، با گلایه از شخص خویش و طبیعت و شاید.... ، یا به بیانی دیگر شکایتی در دل دارد که به محکمه ی خودش آورده است. دریغ و آه و اسف دل شاعر را به درد آورده و نگاه او را به گذشته بر گردانده که ای روزگار غدار و ای کلک کج مدار! این همه ترکیب های غلط و ناشناس و رنج آور را برای چه بر روح خسته و دل شکسته ی انسان امروز تحمیل کرده ای در حالی که انسان دیروز از ذرات پاک هوای تو استشمام می کرد و خود را با قطرات شبنم آب تو سیرآب می نمود. 
ما نشانی همه ی خواب هایمان که سبز بودند و در گلستان بیداری گذشته راه می رفتند را به باد ها سپرده ایم. در معنایی متفاوت، باد را تاراجگر نامید ه اند. تاراجگر خیال، تاراجگر زیبایی و جمال، تاراجگر هرچه که بر سر راهش واقع شود و سر تسلیم به سرنوشتش داشته باشد. و نشانی چشم هایمان - که همیشه بیدار بودند تا خواب ها ما را فریب ندهند -و دو ستی هایمان و پیوند برادری خویش را همه فراموش کرده ایم. برای بازگشت به آن روزها دیگر مجالی نیست و ما هیچ گاه همدیگر را نخواهیم دید.
با آرزوی دلی شاد دور از دغدغه های زندگی .


نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات




تل پیر ، جایگاهی مصفا و زیبا، دارای آبگیر های فراوان و تخته سنگ های

بزرگ در دامنه کوه احمد سلمان واقع در منطقه جم و ریز روستای انارستان.

 

 سلام سلام

 تل پیر من!

  سرزمین من!

هنوز چه پر رمق است

شکل کودکی من

در زلال آب های آبگیر تو

با نگاهی پر امید

                  با دو چشم پر نشاط

هنوز چه پر ولوله اند

طرح دختران مشک بر دوش

در خطوط صخره های ماندگار تو

با انار سینه های پرشراب عشق 

با ترنج خنده

بر لب های آماس از گزند بوسه های گرم

رو به خانه

              با غریوی شادمانه

مشک ها پر آب باران

چشم ها

        در کند و کاو دره ی پیچان تو

آه ...

         تل پیر من!

                سرزمین من! . . .




خوانشی بر شعر (تل پیر) از نقاش و شاعر ارجمند آقای باقری فر

 

... یادم باشد که سال هاست که من این شاعر را می شناسم و درد آشنای دل او هستم. اگر چه لحظه های تلخ او را به جز سفرابدی پدر بزرگوارش که رحمت خدا بر او باد، ندیده ام و بیشترمهمان گل لبخند هایش بوده ام، اما درد های غبار گرفته ای هستکه من در همسایگی آن ها بوده ام و می دانم که چه درد هاییست! به گذشته که سفر می کنم هیچ چیز فراموش نشده است،مگر این که چراغ ذهن من خاموش شده باشد و در تاریکی نتوانم گذشته ام را به درستی بیابم.

...به راستی تل پیر کجاست؟
که صدای چشمه ساران و آواز زنجره ها سکوت شب را در آن جا به هیاهویی خیال انگیز تبدیل می کند.!تله پیر یادمان کودکی شاعر است. تنها کودکی ست که به ماکمک می کند زیبا ترین نغمه های حیات را بشنویم و یادی شیرین و دل ربا از آن را در گوشه ی دل و خاطرمان برای خودمان حفظ کنیم. از مرزهای کودکی که عبور می کنیم و به حیات پر اغتشاش بلوغ وبزرگی که وارد می شویم، نیروهایی در ما بوجود می آید که نسبت به آن ها بیگانه ایم. نمی دانیم چیست؟ و هر چه می گذرد، این بیگانگی بیشتر و دامنه دارتر می شود. نه عشق است، نه هوس است، نه تکامل است و نه تغییر. اضافه شدن وزن هم نیست. قدکشیدن و سر افراز شدن هم نمی تواند باشد.یک دگرگونی بغرنج و پیچیده است. برایش دلایل علمی فراوانی به ثبت رسانده اند. اما دلایل غیر علمی آن را کسی نمی داند. این که صدای حنجره ی ما عوض می شود، آیا تارهای صوتی ما به تکامل رسیده است؟ یا این که این تارها تحت فشار هایی ناشناس متورم شده اند تا آن ظرافت و دل نشینی صدای کودکانه را از ما بگیرند؟.همه ی این ها اسراری ست که به تدریج ما را به حرکت و رشد و بالندگی وا می دارد.اما این تغییرات خوشایند روح و جان ما نیست! کیست که آرزو نکندکودکیش را بار دیگر پس بگیرد تا با آن سرشت جاودانه اش را نقش و نگاری ابدی و زیبا و معنوی ببخشد؟شاعر در شعر زیبای" تل پیر" غمی جانگداز از گذر کودکی خویش را به تصویر کشیده است، او در آن زمان نمی دانست که چرا کودکی اش مثل یک خواب ، مثل نرمی و سکوت گذر یک پروانه از میان گل های بابونه که بوی بهار را به مشام مگس های پیر می برند، و مثل یک حباب در حال گذر است. اگر می دانست که چگونه تارهای عنکبوت بر آن شور و اشتیاق بادپای کودکی اش می نشیند و راه برگشتش را می بندد، شاید شب های مهتاب که پریان دور از چشم مردمان، عریان در آغوش آب های "تله پیر"، به خلوت آن آبگیر می رفتند، او نیز در زیر نور مهتاب، دورادور بر صخره ای می نشست و افسانه های کودکی اش را تا صبحی که ذرات طلایی رنگ نور خورشید، خواب پریان را در بخار چشمه های گرم محو و کم رنگ می نمود، بر دفتر ذهنش می نگاشت.
تله پیر" که ریشه در ریشه ی " احمد سلمان" دارد، و با پیکر ستبر آن پیوند خورده است، گذرگاه کودکی شاعر بوده است. جایی که آبشخور اسبان یال بر کف و مادیان های اربابان مهربان و گاه خشمگین بوده است. جایی که رمه های تشنه در ظهر هایعطشناک تابستان از گردنه های کوه احمد سلمان به آن سوی سرازیر شده و صدای چکاچک شاخک های بز های مست در کشاکش کوه منعکس می گردیده. آن جا دره است اما در امتداد بلندی هاست. کسی به پستی و فرو افتادگی نمی اندیشد. اگر کمی دره را بپیمایی، به نقطه ای می رسی که احساسی راحت و رها به تو دست می دهد. مشرف بر منطقه ای سبز و نخلستان های انبوه و جنگلی که به تنگه ی همیشه سبز " گلو بردکان" وصل می گردد.

خاطرات کودکی ریشه در خاک دارد. خاکی که بر آن متولد می شویم، بستر آرامش بخشی است که هیچ نقطه ی زر خیزی نمی تواند جای آن را بگیرد. سرزمین مادری، جایی که شکل کودکی ما در آن نقش گرفته است، جایی که صداهای مرموز حیات، در گوش ما زمزمه شده است، جایی که پدرانمان را در آن دفن کرده ایم، جایی که حرمان عشق های سرد و یخزده دل ما را سخت شکسته است، جایی که تابستان را به زمستانش و بهار را به پاییزش بخشیده ایم، آن سرزمین از نزدیکان ماست. ما با هم خویشاوندیم و رابطه ی ما نسبی است. ما همزاد خویش را همین جا به خاک سپرده ایم. .... و شاعر چه تشنه است! هنوز خواب تشنگی او را به صدای گذر آب چشمه ها، از میان صخره های " دره ی تل پیر"می رساند. هنوز عطش رسیدن به آبگیر تله پیر، ذهن خسته و لب خشکیده ی او را سیراب می کند. هنوز زانوان پر رمق کودکی خویش را در پاکی و زلال آب های آن آبگیر که زنده و جاری ست، پرتوان و قدرتمند می بیند. هنوز طرح و شمایل دختران مشک بر دوش بر صورت شکسته ی صخره ها به وضوح نظاره گر است، با گیسوان بافته و براق و روغن خورده ای که چه پاک و آیینه رو، نگاه های بی گناه کودک بازی گوش شاعر را را با لبخندی از در همسایگی پاسخ می گفتند. و هنوز نگاه دوربین و زیرکانه ی او ترنج نازک و افسونگر لبخند های دختران خاطره را می نگرد و لب های فرو پوشیده از گزند هوسی که لبخند را غربال می گیرند. شعر تل پیر، بی قاعده است، همان گونه که یک آبستره ساده قاعده ای برای بیان و بینش مخاطب در خود ندارد و هر بیننده از آنطرحی متفاوت بر می دارد، شعر تل پیر نیز در پیچش گفتاری ساده و بی آلایش بیان شده است، آنچنان که هر خواننده، به راحتی صراحت بیان شاعر را می داند و می تواند مطلب شعر را برای خودش تحلیل و تجزیه کند. این سبک و سیاق و گویش که از سپیدگویان عصر حاضر به این نسل به ارث رسیده، نه این که عاری از هرگونه مسیر انحرافی و تحت الفظی شعر امروز است، بلکه در عین سادگی، فریاد متحول شده و قالب گرفته ی دل شاعر است که بی قاعده، بی تکلف و بی هیچ تعارفی زبان را به سخن می گشاید و ادای مطلب می کند.به امید موفقیت شاعر عزیز در این مسیر و تعالی بخشیدن به زبان پارسی.


نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
نظرات




ابرهای مهربان

ابرهای باران دا 

از پس سال ها               

                دوری و خشکی 

اینک

پرواز می کنند به سوی ما

و با چشمان عقابی شان

نشان گرفته اند سر زمین های خشک

                                    دل های خشک

آه ای خدا! ای پروردگار ما!

 باور کنیم باور کنیم

که بار دیگر در میان جنگل ابرها

این روح سبز شما است

                       که چشمک می زند به ما؟

و دل های تنگ و تاریک ما را

باز

روشنی لبخند حضورت؟

آه ای خدای فروردین

              ای خدای شبنم و بهار

اینک

نه به خاطر انسان

 به خاطر شاخ و برگ های انتظار

باری دیگر

بر سر زمین گناهکاران

                       ببار ببار

                            آمین!